تاريخ انتشار : ۲ تیر ۱۳۹۳ تعداد بازديد : 2284

 سخنی از مام پر درد وطن

 

انشاءالله در سلسله مطالبی به قسمتی از رؤیای صادقه ی خان دردمند از همرزمان ستارخان اشاره می‌شود که در آن با  مادر سپیدموی میهن ایران عزیز روبه‌رو می‌شود.

شگفت آنکه این مجاهد مشروطه با نام اصلی نورالله خان یکانی همان‌گونه که در این رؤیای صادقه دیده بود، مظلومانه در لوای خونین شهادت (در دوره پهلوی) به‌ سوی عرش برین به پرواز درمی‌آید:

همین‌که تاج بر سر گذارده و کمربند کهکشانی را به کمرم بستند صدای هوش آوری فرمان داد:

راه بدهید جای این در ابدیت خواهد بود.

وقتی با شوق و ذوق وارد آن باغ دلگشا شدم به نظرم آمد زن مجلله گیس‌ سفیدی بر زیر یک صندلی از عاج نشسته و گیسویانش را مانند نقره‌ فام بر شانه‌هایش فروریخته و بسیار اندوهگین است. از دور شباهت زیادی به مادرم داشت دویدم تا زانوهایش را در آغوش گرفته ببوسم، با دست اشاره کرد که "بایست" و سرش را پایین انداخت و من دیگر جرئت رفتن را در خود ندیدم. ولی از خود می‌پرسیدم، آیا این مادر من نیست؟ اگر هست چرا اجازه نمی‌دهد و اگر نیست چرا این‌قدر شبیه اوست؟

مثل‌ اینکه ما فی الضمیر مرا خوانده باشد، سرش را بلند کرد و گفت:

من تنها مادر تو نیستم بلکه مادر همه ملت ایران و شبیه به همه‌ی مادرهایم و نام من مادر مادران و بالاتر از آن "مادر میهن" است.

از این سخن سینه‌ام فراخی گرفت و در خود احساس غرور و نازش شگفتی کرده و گفتم:

سلام بر تو ای مادر میهن و بعد در برابرش به خاک افتادم.

او با لحن بسیار نرمی گفت بلند شو. همین‌ که سر از سجده برداشتم پرسید:

چرا می‌خواستید مرا فراموش کنید؟ چرا در دنیایی که همه‌ی ملت‌های جهان جنگ میهنی راه انداخته‌اند و از ناموس مادران خود یعنی مادر میهنشان دفاع می‌کنند، شما دفاع از ناموس مرا به دیگران واگذاشته بودید؟ این ننگ نیست؟ من خائن و خادم به ملک و ملتم را بهتر تشخیص می‌دهم و پاداش کیفر هر یک را ازنظر دور نمی‌دارم، در محکمه عدالت خود اعمال خوب و بد آن‌ها را می‌سنجم و هیچ امری ولو جزئی از نظرم محو نمی‌شود. می‌خواهم راستش را بگویی که دوستی و همکاری شما با دسته سرخک‌ها (یکی از  دشمنان سه‌ گانه ایران که در خواب خان دردمند عهد خود را شکستند) که نسبت به ما بیگانه‌اند چه معنی داشته و چرا فریب آن‌ها را خوردید؟

من درحالی‌که عرق شرمساری و سرافکندگی از سر و رویم سرازیر شده بود و از خجلت این اشتباه و گناه نمی‌دانستم چه دلیلی بیاورم، به‌ناچار گفتم:

مادربزرگ مگر فراموش فرموده‌اید؟ درخت تناور و سایه‌داری را که سال ها قبل به نام "زندی نو" کاشته بودیم، طرفی آمد شاخه‌هایش را شکست و طرف دیگر ریشه آن را خشکانید. دوستی ما با سرخک‌ها نیز با در نظر داشتن این حساب بوده که ضرر شاخه شکستن را کمتر از ریشه خشکانیدن می‌دانسته‌ایم، زیرا هر نبات و نهالی که از ریشه صدمه ببیند دیگر تجدید حیات نمی‌کند و الا ما خودمان می‌دانیم که نزدیک شدن به دشمن از هر طرفی بوده باشد نفرت‌آور و قبیح است.

نا گریزم توضیح بیشتری بدهم که اگر ما از روی استیصال به دسته سرخک‌ها نزدیک شده بودیم به‌ عنوان به دست آوردن وسیله و ابزار کار بوده نه اینکه برای همیشه زنار بندگی آن‌ها را به گردن اندازیم. درست مثل این بود که کسی برای کشتن عقرب از یک انبر استفاده کند و یا به اطراف آن هاله‌ای از آتش بچیند، بدیهی است پس از رفع احتیاج انبر را دور خواهد انداخت و آتش را خاموش خواهد ساخت.

   [audio:http://www.nasr19.ir/wp-content/uploads/2014/06/Mohsen-Chavoshi-Maame-Vatan.mp3]

مام وطن، با صدای محسن چاوشی




همچنین بخوانید
ویژه های سایت
آخرین مطالب
هدیه ای ماندگار و اصیل


جهت افزایش کیفیت مطالب لطفا دیدگاه خود را در خصوص این مطلب بیان کنید.


  1. طلوع فجر گفت:

    جالب و تجربه آموز بود! ممنون